تبليغاتX

تمشک
مطالعه این وبلاگ برای همه افراد آزاد می باشد

چقدر سخته به هیچ کدوم از آرزوهات نرسیده باشی ولی بازدلت بخواد از خدا طلب آرزو کنی
چقدر سخته یه صدای گنگ همیشه تو گوش ات نجوا کنه که خدا دوستت نداره
چقدر سخته همه بهت بگن که روحت هنوز اونقدر اوج نگرفته که خدا رو درک کنی
چقدر سخته نماز بخونی ولی ندونی داری برای کدوم خدا می خونی
چقدر سخته بهترین روزهای جوونی ات را توی تنهایی و افسردگی بگذرونی
چقدر سخته کابوس گذشته ات مثل سایه همیشه باهات باشه و نذاره یه لحظه آروم باشی
چقدر سخته توی قفس نباشی ولی شوق پرواز در درونت نباشه
چقدر سخته وقتی توی جمع و توی شادی هستی باز گرایش به تنهایی و گوشه گیری داشته باشی
چقدر سخته وقتی توی آینه خودتو نگاه کنی انگار یه غریبه رو می بینی که نمی شناسیش
چقدر سخته نسبت به هیچ کس احساس دوست داشتن نداشته باشی . و خدا اون تنها کسی رو که این احساسو نسبت بهش داشتی ازت بگیره
چقدر سخته آدرس وبلاگتو بچه محل ها رو در و دیوارهای شهرتون نوشته باشن
چقدر سخته وقتی می فهمی رابطه عاشقانه چند نفر به خاطر خواندن مطالب وبلاگت بهم بخوره
چقدر سخته هر اتفاقی تو زندگیت می افته اطرافیان بگن که قسمت بوده
چقدر سخته که خیلی راحت می تونی خودتو نفرین کنی
چقدر سخته همه توی کامنت های وبلاگت به جای کمک کردن همش از قدرت نوشتاری ات تعریف کنن
چقدر سخته از کسی در مورد شناخت خدا کمک بخواهی بگه برو..... پائولو کوئیلو ..... بخون
چقدر سخته شماره دوستای قدیمتو پیدا کنی و باهاشون تماس بگیری ولی اونها چون وبلاگ قبلی تو خونده اند از دوستی باهات حذر کنن
چقدر سخته یه دوست چتی خوب پیدا کنی اون هم از این اخلاقت خسته بشه و تنهات بذاره
چقدر سخته کسی که از گذشته ات خبر نداره بهت بگه آدم آرومی هستی قدر خودتو بدون
چقدر سخته چشمای دوست پرواز کرده ات آبی باشه و هر وقت آسمونو نگاه کنی دلت از غصه خون بشه
چقدر سخته رو تیتر وبلاگت این جمله رو بنویسی .... امیدوارم درباره ما ; در باره همه ما از روی حقیقت قضاوت کنند ... چارلز دیکنز ...... ولی اصلا اینطور قضاوت نکنند
چقدر سخته ......
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 20:11  توسط بیتا  | 

اگر هنوز زنده ای ، به خاطر آن است که هنوز به آن جا که باید باشی نرسیده ای ...... پائولو کوئیلو

باید شهامتشو داشته باشم و اعتراف کنم که مطلب جناب انسان! در کامنت مطلب قبلی خیلی روم تاثیر گذاشته ...... از مطلبش پرینت گرفته ام و چسبانده ام به دیوار اتاقم ...... خیلی قشنگ گفته نمی دانم چطورباید براش جبران کنم ......... در خانه ما فقط من نماز نمی خونم ...... چند روز پیش از مادرم پرسیدم که چرا تا به حال ازم نخواسته که نماز بخونم .... گفت که من که نباید بخوام خودت باید خداتو پیدا کنی و براش نماز بخونی .... گفتم خب کمک کن تا خدا مو پیدا کنم ...... گفت حتما نباید خدا رو مستقیما پیدا کنی می تونی از چیز هایی که تو زندگی ات هستند و دوستشون داری . از این دوست داشتن راهی پیدا کنی برای دوست داشتن خدا ......
خب من خانواده ام را دوست دارم ولی این نوع دوست داشتن طبیعی است نمی توان پرورشش داد چون خانواده ام منو دوست دارند و من هم خواسته و ناخواسته آنها را دوست دارم .........بیشترین دوست داشتنی که در عمرم داشته ام تا به حال ... آرام .... بوده که خدا اونو ازم گرفت....... کاش آرام بود و ازش می خواستم خدایی که دوستش داره و می پرسته رو به من هم نشون بده تا من هم از طریق دوست داشتن آرام خدای آرامو پیدا می کردم و می پرستیدم ولی دیگه آرامی وجود نداره که اینو ازش بخوام ..... کاش آرام نمی رفت .... کاش مادرم قبل از رفتن آرام این حرف ها رو بهم می زد ...... کاش من یه کمی زود تر به خودم می اومدم نه حالا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:50  توسط بیتا  | 

کاشکی دست سرنوشت تو روزگارت می نوشت ... بختت سیاه ست یه عالمه بدی می بینی از همه

آخرین چیزی که برام مونده بود حس وبلاگ نویسی بود که اینم چند مدتی است از دست داده ام ....... حالم به شدت خرابه ...... دارم بدترین روزهای زندگی مو می گذرونم ....... انگار نفرین شده ام ..... از بچگی همینطور بودم همش بدشانس بودم ....... خدا منو به هیچ کدوم از آرزوهام نرسونده ..... نمی دونم به کی بدی کرده ام که نفرینش اینطور دامن منو گرفته و زمینم زده ........ دوستان هم همینطور کامنت می زارن و میگن که وبلاگ قبلی من باعث جدایی با معشوقشون شده ........ انگار من زورشون کرده بودم که وبلاگمو بخونن ..... باز خدا رو شکر که پنج – شش ماهه اون وبلاگ مسدود شده و گرنه بزرگترین بانی جدایی عاشق ها می شدم .......... این روزها همش تو اتاقم نشسته ام ... پوچ و تهی ...... همه بهم می گن توبه کن ... نماز بخون .... خدا کمکت می کنه ... آخه یکی نیست به اینها بفهمونه که خدا منو دوست نداره .... تو زندگی ام کوچکترین خوبی از خدا ندیدم که دلم خوش باشه ..... همش بدبختی و بد شانسی بوده ..... نمی دونم به خدا چه بدی کردم که با من اینطور می کنه ..... منو نمی کشه که خیال خودش و منو راحت کنه ..... از مرگ هم هیچ هراسی ندارم و با آغوش باز منتظرش هستم .............. منتظر روزی که مرگ به سراغم بیاد و از این دنیا راحت بشم .......... همه میگن که شاید آرزوهات به صلاحت نبوده که بهشون نرسیدی .... آخه چرا فقط آرزوهای من به صلاحم نیست ..... چرا همش چیزی به صلاحم است که من دوست ندارم ... چرا اون چیزی که دوست دارم نمی شه حتی برای یه بار .........توی اون دنیا همه گناهامو قبول می کنم و عذابشم می بینم ولی از خدا می پرسم که چرا تو دنیا منو به یکی از آرزوهایی که داشتم نرسونده ........ اینو اون دنیا از خدا می پرسم

کاشکی دست سرنوشت تو روزگارت می نوشت ... بختت سیاه ست یه عالمه بدی می بینی از همه
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:5  توسط بیتا  | 

توقع دارید که چی بنویسم ؟ فکر می کنید با کلمات می تونم بازی کنم تا احساسمو بیان کنم ؟ ساده نوشتم آرام رفت ... اینطوری بهتره .............نه دعا های ما اثری داشت نه نذر هایمان ...... و نه اشک هایمان .... آرام رفت چون باید می رفت .. چون من باید تنها می شدم ... چون من باید داغون می شدم ...... باور کنید حساب روز ها و ساعت ها از دستم در رفته ....... چه روز های بدی است این روزها .... از عید به بعد همین طور بلا نازل می شه برام ..... آرام رفت تا فقط داغش تو دلم بمونه ......... هنوز چشمای آبی اش تو یادمه ... چشم هایی که با اون آسمون رو می دیدم ....... بعد از آرام دیگه انگیزه ای برای زندگی ندارم ...... بدون آرام نمی تونم ...... حالم از این دنیای بدون آرام بهم می خوره .... چرا آرام باید بره و من تو دنیا بمونم ..... وقتی صبح از خواب بیدار میشم نمی دونم خورشید برای چی و برای کی طلوع کرده ....... لحظات و ثانیه ها برایم مرده اند ...... احساس پوچی و خلا می کنم .... باز هم خودمو گم کرده ام ... زندگی مو گم کرده ام ....... لحظاتمو گم کرده ام .... و دیگر نمی خواهم هیچ وقت پیدا کنم ....... چون دیگر برایم اهمیت ندارد ... هیچ چیز اهمیت ندارد حتی این اشک هایی که الان هنگام نوشتن این مطالب از چشمانم روی کیبورد می ریزد ..... و در آخر این شعر فروغ که همیشه و تا آخر دنیا با خواندن این شعر داغ آرام در من تازه می شه ..........
دلم گرفته است / دلم گرفته است / به ايوان ميروم و انگشتانم را / بر پوست کشيده ي شب مي کشم / چراغ هاي رابطه تاريکند / چراغ هاي رابطه تاريکند / کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد / کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد / پرواز را بخاطر بسپار/ پرنده مردني ست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 22:32  توسط بیتا  | 

از اینکه دیر به دیر آپ می کنم شرمنده .... این روز ها خودمم نمی دونم چه حالی دارم .... از یه طرف نگران حال آرام هستم که روز به روز داره حالش بد تر می شه از یه طرف گذشته هام مثل کابوس باهامه حال و حوصله نوشتن ندارم ... دوستانی که پیام می زارن که برم یه سری به وبلاگشون بزنم واقعا شرمنده ام که نتو نستم این کارو بکنم ... اینقدر دچار زور مرگی هستم که حساب روز و شب و ساعت و تاریخ از دستم در رفته این روز ها بیشتر آهنگ فاصله .... محسن چاووشی را گوش می کنم ... که یه قسمتش می گه ....... تو و فاصله با هم یکی شدین / من و پاهام به رسیدن نا امید / کاش می شد می رسیدم تا بدونم / تو و فاصله به هم چی ها می گین
این یه بند همه جور حالات را در خودش داره .... از همه چی می گه .. تنهایی .. شکست ... غربت ... نا امیدی و در آخر حسادت که می خواد بدونه اونو فاصله به هم چی چیز هایی می گن ......... منم این فاصله رو در خودم حس میکنم ... فاصله ای که با بیتای هفت – هشت سال پیش دارم و هیچ وقت این فاصله تمام نمی شه به قول سهراب سپری ..... نه هیچ چیز مرااز هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد ....... که می گوید : نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای است ...
به نظر من دیگه برای من هیچ راهی نداره که مثل بیتای هفت – هشت سال پیش بشم ... وقتی آرام داره می ره من به چه انگیزه ای باید دنبال تولد دوباره باشم.....همه این تولد دویاره ها و شروعی دوباره ها تلقینی بیش نیست و گرنه نه شروعی دوباره و جود داره نه تولدی دوباره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:37  توسط بیتا  | 

در این روزهای نفرین شده هنوز دارد برای من بلا می بارد...... دو سه روزی است که متوجه شده ام دوست دوران دبیرستانم ...آرام .... بیماری قلبی دارد و احتمال زنده بودنش زیاد نیست ............. هر چند روز یک بار باید برود زیر اکو و درد زیادی را تحمل می کند ..... با این اتفاق اصلا نمی توانم کنار بیایم ... انتظار این را دیگه نداشتم ... آرام من .. آرام چشم آبی من ....... از کنار من برود ... نه تحمل این را ندارم به خدا .... به این چیز ها که فکر میکنم بیشتر به پوچی دنیا پی می برم ......... خدا رو ببین که به یکی زیبایی بیش از حد می ده ولی سلامتی نمی ده ........... کاش می تونستم این قلب خودمو که هیچ نیازی بهش ندارم به آرام می دادم که او به زندگی ادامه دهد نه من ....... وای یعنی آرام می ره و من تو این دنیا باقی می مونم ... نه نمی تونم به این موضوع حتی فکر کنم ...... اگه آرام بره منم می رم ....... دنیا بدون آرام برای من جای بهتری نیست ...... من می دونم که خدا با این کار داره منو زجر می ده ... چون می دونم که آرامو می بره بهشت ولی من را تو دنیا تک و تنها می ذاره تا زیر نا مهربانیها و خشونتهای این دنیای نفرین شده شکنجه بشم ... من می دونم خدا برای این این بلا را سر آرام آورد تا منو شکنجه دهد ...... هر چی می کشم حقم است .... بسوز ای دل سزاواری بسوزی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:4  توسط بیتا  | 

سلام آقای هکر پسوورد را پس داد....امروز با آی دی آن بودم که بالا اومد و با هم چت کردیم ....... اتفاقا همشهری ام بوده ...... از من دلخور بوره به خاطر همین هکم کرده.................. چیز هایی گفت که حالم خیلی بد شد ... این روزها همش داره اتفاق های بد می افته.............. آقای هکر که اسمش میلاد است گفته ..... با دختری دوست بوده به اسم نازنین ....این نازنین خانم وبلاگ قبلی بنده رو خونده و تحت تاثیر مطالب سکس اش قرار گرفته و کار هایی که من در وبلاگم نوشته را دقیقا انجام می داده حتی بکارت خودشو از دست داده این آقا میلاد هم از من کینه به دل گرفته و وبلاگم را هک کرده........... واقعا باورم نمی شود که مطالب وبلاگ قبلی ام اینقدر تاثیر داشته باشه ...... حالم گرفته شده ... از میلاد شماره نازنین را خواستم ولی نداد ... آخه می خواستم باهاش صحبت کنم تا درست بشه ........به میلاد قول دادم برای جبرانش این شعر فریدون فروغی که میلاد در وبلاگ نوشته را پاک نکنم چون می گفت نازنین این شعر را دوست داشت ..... و گفت که کامنت های این مطلبو پاک کنم ..... من خودم را هیچ وقت نمی بخشم ... بیچاره میلاد که خیلی نازنین را دوست داشت .. بیچاره نازنین .... مطالب من باعث شد دو نفر که عاشق هم بودند به هم نرسند .. این کم چیزی نیست...... از خودم بدم می آد .. خیلی زیاد.... دلم می گه مثل آخرین مطلبم باز هم در آخر نفرین کنم ...... نفرین به من .. نفرین به مطالب من که دختری را به تباهی کشاند...... نفرین به وبلاگ من ... نفرین به آشناترین غریبه....... نفرین به تمشک

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:25  توسط بیتا  | 

 

 ای پناه هوس مردای شب

همیشه گریه به دل خنده به لب

غمگینم از غم وغصه های تو

همدل آدمای بدون دل

نفس گرم تو از شعله دل

غمگینم از غم وغصه های تو

وای اگه قلبت تو سینه بمیره

تموم شهر منو شب میگره

نمی خواهم که چشمای خشک تو را تر ببینم

تو بذار غصه ها تو من روی شونم بگیرم

نمی خواهم امید تو از دل تو بیرون بشه

آخرین منزل تو رو سر تو ویرون بشه

وای اگه قلبت تو سینه بمیره

تموم شهر منو شب میگیره

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:1  توسط بیتا 

دو سه روزی است که یک mp3 player خریده ام و هر روز صبح تا ظهر و بعد از ظهر تا شب در خیابان ها و کوچه پس کوچه ها پرسه می زنم و آهنگ گوش می کنم ... دیگه از گوشه اتاق نشستن خسته شده ام .... همش دارم راه می رم ... گذشته ها را هم نمی تونم فراموش کنم ... خدا هر خصلتی به من داده باشه فراموشی را نداده که گذشته ها را فراموش کنم ... از این بابت همیشه می گم خدا منو دوست نداره که به من فراموشی نداده تا به آینده بیندیشم .. فقط به آینده..... همیشه هدفون تو گوشمه و از سرو صدای خیابان هیچی نمی شنوم .. فقط موزیک است و بس ....بیشتر اون آهنگ .... محسن یگانه .... را گوش می کنم که اولش می گه غربت من هر چی که هست ... از با تو بودن بهتره........ خیلی این آهنگ قشنگه ..... از گوش دادنش اصلا سیر نمی شم ..... حتی توی خواب هم ریتم این آهنگ توی ذهنمه ................ مخصوصا آخرشو خیلی دوست دارم که می گه ..... نفرین به عشق ..به عاشقی .. نفرین به بخت و سرنوشت .....به اون نگاه که عشقتو .. تو سرنوشت من نوشت ........ نفرین به من .. نفرین به تو .... نفرین به عشق من و تو ............ به ساده بودن منو ... به اون دل سیاهه تو
با اینکه اصلا عشقی نداشتم که در آن شکست بخورم ... ولی این آهنگ را خیلی دوست دارم و با تمام وجود درکش می کنم ...... همیشه هم موقع نفرین که می رسه دلم می گیره ..... یاد گذشته ها می افتم که چقدر زود گذشت و خودمم هم می گم ... واقعا ... نفرین به بخت و سرنوشت ... نفرین به این روزگار ......نفرین به گذشته من که مثل کابوس باهامه .... نفرین به آسمون اینجا که همیشه مثل دل من گرفته است ..... نفرین به زندگی و زنده بودن ....... نفرین به من که اخلاق و روحیاتم اینجوری است ......... نفرین به همه چی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 15:59  توسط بیتا  | 

این روز ها همچنان دپرسم ........ در اطاقم خودم را حبس کرده ام و فقط موسیقی گوش می کنم ..... خودم هم نمی دانم برای چه حالم گرفته است ..... دوستام نگران من هستند و همیشه به من سر می زنند ..... مهسا برام یه عروسک یوز پلنگ به عنوان هدیه خریده .... خنده ام گرفته و گفتم ... مگه من بچه ام که برام  عروسک خریدی .... مهسا هم گفته از این به بعد می خوام اسباب بازی های بچه گونه واست بخرم تا برگردی به روزهای کودکی و روحیه ات  باز بشه.... لادن می گه به خاطر این آهنگ های غمگین است که گوش می کنی و این آهنگ ها تو را به این روز انداخته شاید راست بگوید .. این روزها غم را بیشتر از همیشه حس می کنم .. انگار غم جزیی از وجودم شده ..... کاملا روحیه خودم را باخته ام .... بچه ها اصرار می کنند که با آنها برم بیرون و یه چرخی بزنم ولی اصلا دوست ندارم برم بیرون ....... دیروز یهو قاطی کردم و  همه لوازم آرایشم را ریختم تو سطل زباله و آشغالی برد....... بعد از اینکار دیگه سبک شدم و چشمم به میز و آینه که می افته دیگه حالم بد نمی شه......

دیگه به آهنگ زمستون .. افشین مقدم گوش نمی دم ...... حالا آهنگ قفس .... شادمهر عقیلی را دوست دارم ...... که می خونه ... غرور آسمونو بشکن ... قفس برای تو کمه ...... رو زخم کهنه دل تو .... فقط رهایی مرهمه ...... من از اون جاش خوشم می آد که می گه ....... شب و نگاه خیس تردید .... پشت حصار لحظه هاست .......  بال و پرت اگر که بسته است .... شوق پریدنت کجاست  ... این آهنگ به من امید واری میده ...... اینکه من هم می تونم پرواز کنم ...... اینکه باید خودمو رها کنم ... اینکه من هم می تونم کمر نا امیدی را بشکنم ....... همه اینها را می دانم ...... ولی برای انجام اینکار ها فقط یک چیز کم دارم ........ شوق پرواز ... شوق پریدن ..... شوق رها شدن ... باید این شوق را در خودم ایجاد کنم تا بال و پرم باز بشه...... ولی نمی دانم چطوری .... این شوق را که پیدا کنم بقیه اش درست می شه .... مطمئنم .......  آخه تو زندگی ام چیزی ندارم که از اون انرژی بگیرم ... نیرو بگیرم ... روحیه و انگیزه بگیرم ..... باید اون یک چیز را پیدا کنم ...... فعلا اول باید خودم را بشناسم ... تا بعد بتوانم خود زندگی و هدف از آن را بشناسم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 13:11  توسط بیتا  | 

من تا به حال عاشق نشده ام .... یعنی عاشق کسی نبوده ام ...... تا به حال قلبم از من نخواسته که کسی را عاشقانه دوست بدارم ..... نمی دانم چرا ولی هرگز اینگونه نبوده و همیشه با کلمه عشق بیگانه بوده ام حتی در دوران نوجوانی که بیشتر دختر ها همیشه کسی را در قلبشان با سادگی و عشق تاریخی می پرستند من در آن دوران هیچ وقت عاشق پسری نبوده ام ........ وقتی می دیدم که دو نفر به معنای واقعی همدیگر را دوست دارند .... برای هم گریه می کنند .......و یا خودکشی می کننند برای من عجیب و گاهی اوقات خنده دار بوداینروزها که بیشتر وقت آزاد دارم و به این چیز ها فکر می کنم .... می بینم که در گذشته من فقط عاشق یک چیز بودم بله .... سکس ... عاشق سکس بودم و عاشق بعضی از مراحل آن .... که دیگر دوست ندارم در مورد آن بنویسم ........ آنقدر در دنیای سکس زندگی کردم و به آن فکر کردم که دیگز بخش مهمی از زندگی ام شده بود .... وبه خاطر همین عشق واقعی و دوست داشتن بی نهایت از زندگی من بیرون رفته بود ........ البته الان هم نمی خواهم کسی را عاشقانه دوست داشته باشم و قلبم هم از من چنین درخواستی ندارد ....... عجیب تر اینکه فیلم های عاشقانه و رومانتیک و آهنگهایی که از شکست عشقی یاد می کنند همیشه روی من تاثیر می گذاشته و من را احساساتی می کرده ... بدون اینکه تجربه واقعی آن عشق ها را داشته باشم..... خودم هم باور نمی کنم که روزی برسد که من کسی را عاشقانه دوست داشته باشم ...... عشق و دوست داشتن چیزیست که مدتها ست با آن بیگانه ام و آنرا گم کرده ام ....... باید روزی به جستجویش بروم .... شاید هم آن باید من را پیدا کند ولی مهم آن است هر دو همدیگر را پیدا کنیم و با هم پرواز کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:50  توسط بیتا  | 

من یه اخلاقی دارم که اگه از یک اهنگ خوشم بیاد .... به طور مداوم آنرا گوش می کنم تا زده بشوم و دیگر تا مدتها سراغش نروم ..... اگر از آهنگی خوشم بیاید winamp را روی ریپیت می گذارم و به طور متوالی فقط آن یک آهنگ را گوش می کنم ......... حالا یه هفته ... ده روز .. بیست روز .... یه ماه .... سه ماه ... یا بیشترمعلوم نیست ...... فعلا رکورد دست آهنگ .. اونی که می خواستم .... کامران و هومن است که تمام تابستان گذشته آنرا گوش می کردم ........ بعد ... نفرین .... چاووشی بود که حدود یک ماه آنرا گوش می دادم
از اول سال دارم آهنگ .. زمستون .... افشین مقدم را گوش می دم ....... عاشق این آهنگ شده ام ...... حالا کی می خوام از این آهنگ زده بشوم معلوم نیست ...... صدای افشین به گونه ای اشت که وقتی می گویدزمستون ..... احساس سرما می کنم .... وقتی می گوید تنهایی ...... تنهایی را بطور کامل حس می کنم.. خدا بیامرزدش
من عاشق این بند هستم که میگوید ....... تو مثل من زمستونی نداری ... که باشه لحظه چشم انتظاری خیلی این یه تیکه قشنگه .... وقتی می خواند و به اینجا می رسد ....... بار ها می زنم عقب و دوباره این بند را گوش می کنم و همینطور تکرار و تکرار...... وقتی می گه ... زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه ...... بهاره زمستونا برای تو همیشه ... انگار داره از زبان من می گه .... هم دلم برای اون می سوزه هم برای خودم خلاصه این روزهای بهاری را دارم با زمستون ... افشین سر می کنم تا ببینم بعد چه می شود ... ولی عجب چیزی خواند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 8:6  توسط بیتا  | 

این چند روزه واقعا حوصله ام سر رفته ....... به خاطر همین هیچ وقت از عید ها خوشم نمی آمده ... مخصوصا برای دید و باز دیدها ... خونه عمه ... و خاله .... وعمو ...... اصلا خوشم نمی آد ...... وقتی فک و فامیل منو می بینند و می گن ... به به بیتا جون... چه خانمی شدی ..... چقدر خوشگل شدی ... راستی درس ات تموم شد ... آخرش عروس خودمی ... و از این حرفها که کاملا نفرت دارم ........ به خاطر همین بی صبرانه منتظر پایان تعطیلات عید هستم
دیروز رفتم سر کمد مجله هام ...... من همه مجله هایی که می خرم به طور مرتب آرشیو می کنم ....... اصلا مجله ها را تا نمی کنم یا داخلش چیزی نمی نویسم ....... چه دعواهایی که با برادرم ..... سورنا ..... سر نحوه ورق زدن مجله ها نداشته ام .. آخه داداشم خیلی خشن مجله ها را ورق می زند و آنها را مچاله می کند ..... ولی من روی اینها خیلی حساسم ....... از بی نظمی بدم می آد ....
دیروز چون حوصله ام سر رفته بود آرشیو مجله های .. دنیای تصویر و چلچراغ ...... که به این دومی خیلی علاقه دارم و دیگه معتادش شده ام .... و شماره های گذشته آنها را ورق می زدم و مرور می کردم ....... باز هم یاد گذشته ها افتادم و حالم گرفته شد ... اصلا این روزها همه چیز منویاد گذشته ها می اندازد ..... دیگه دارم باور می کنم که نوستالژیا گرفته ام ..... لادن می خواد منو ببره پیش روانشناس ...... ولی من قبول نمی کنم ....... می گم حالم خوبه .... خودم هم می دانم که حالم خوب نیست .... ولی به روانشناس و این چیز ها اعتقادی ندارم ...... می خواهم خودم ... خودم را درست کنم .... همان طوری که تنها خودم و خودم این بلاها را سر خودم آوردم و به این اینجا رسیدم ....... در ضمن نشریه چلچراغ در شماره ویژه عیدش بالاخره نام من را در صفحه زور خانه اش چاپ کرد .... آن هم چه موقعی ... ... در آخرین روزهای سال ..... و بهترین عیدی را به من داد .......
این روز ها دیگه با تلفن خونه و موبایلم هم صحبت نمی کنم .... یعنی دیگر کسی را ندارم و نمی خواهم داشته باشم که از شب تا صبح با هاش صحبت کنم ..... و اولین فیشی که بیاد ... حتما بابام خوشحال می شه که مبلغش دیگر سر به فلک نمی زند ......
لادن امروز بهم گفت که وبلاگت اصلا جالب نیست ....... و اون وبلاگ آشناترین غریبه کجا و این کجا ...... من هم باز بهش گفتم که تنها چیزی که در این وبلاگ برایم مهم نیست تعداد بلزدیدکننده هاست ....... همین که یه نفر ... تنها یه نفر مطالبم را بخواند و احساس درونی من را درک کند ... برای من خیلی بیشتر از اون چند صد نفری که روزانه وبلاگ قبلی من را فقط برای مطالب سکس اش و فقط برای ارضای هوسهای خودشان می خواندند..... ارزش دارد ...... باور کنید دروغ نمی گم .......

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:6  توسط بیتا  | 

این روزها .. روزهای عجیبی است ....... انگار همه چیز دست به دست هم داده تا اشک من در بیاید........ دیروز پس از اینکه مطلب آهنگ ها را نوشتم .... آرام .... که نامش را در متن آورده بودم ...... مثل اینکه وبلاگ من را خوانده و برایم زنگ زده تا صداشو شنیدم شناختم .......... می گفت که اتفاقی وبلاگم را خوانده و شماره منو پیدا کرده و زنگ زده ..... یکی دو ساعت تلفنی با هم صحبت کردیم ....... از خاطرات دوران مدرسه می گفتیم و می خندیدیم ....... بعد از تلفن احساس کردم سر حال شدم ..... دیگه خوب خنده کردن را یاد گرفتم ........ نه اون خنده های مستانه ... یکی دو ماه پیش ... بلکه خنده های معصومانه و کودکانه ... با هم قرار گذاشتیم که باز هم با هم باشیم .....
بعد رفتم سر کمد کتابهام ...... کتابهای دوره مدرسه را باز می کردم و نگاه می کردم ...... در لابه لای صفحه های آن تمام خاطرات خوش مدرسه برام زنده شد ....... چه روزهای خوبی بود ........ هر برگ از کتابها یه خاطره را بیادم می آورد ...... دوباره احساس دلتنگی کردم ....... در بین کتابها دفتر خاطراتم را پیدا کردم ........ دفتری که دو سالی می شد در آن چیزی ننوشتم ..... هر مطلب آن را که می خواندم انگار پرواز می کردم به آن سالها و آن روزها ........ اشکام قطره قطره می ریخت روی ورق ها..... آخرین مطلب آن این بود .....
تمام ابعاد من / زیر تمام نگاههای تو / به احترام افق های تیره سکوت می کنند / گوش دار ... / تک ستاره ای اگر طلوع کند / فریاد را مفهوم دیگری می بخشم ........
بعد از این مطلب دیگر چیزی ننوشتم ...... آنقدر اسیر دنیای سکس و هوس شده بودم که ذوق نوشتن اشعار در من کور شده....
تنها جای نوشتن من وبلاگ آشناترین غریبه بود که از سکس ها و کثافت کاری هام می نوشتم ...... باز هم خدا را شکر که مسدود شد و دیگر کسی نمی تواند مطالب آن را بخواند......
در آخر دفتر خاطراتم شماره تلفن بچه های مدرسه نوشته شده بود .... تصمیم گرفتم به آنها زنگ بزنم ....... خیلی از شماره ها عوض شده بود ...... بعضی ها از آنجا رفته بودند.... بعضی ها ازدواج کرده بودند......... یاس تنها کسی بود که در خانه بود منو هنوز یادش بود می گفت وبلاگ قبلی ام را خوانده و به خاطر اینکه متوجه کار های من شده ... نمی خواسته دیگر با من در ارتباط باشه...... می گفت ... چند ماه پیش با بعضی از بچه ها دور هم بودند و بحث من شده بود .... و همه ابراز تاسف می کردند که بیتا چرا اینجوری شده ..... توی شهر تابلو شده ...... مطالب سکس اش را در وبلاگ نوشته و از این حرفها......
منم برای یاس از حال این روزهای خودم گفتم و گفتم که دیگه اون بیتا مرد ..... حالا قراره بیتای جدیدی متولد شود ... دارم سعی می کنم.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:15  توسط بیتا  | 

هرگز فکر نمی کردم که به این روز بیفتم ... بیتا... بیتای شیطون ... بیتای همیشه خندان به روزی افتاده که دیگر فقط با گریه زندگی می کنه ....این چند روزه فقط کارم شده گریه کردن...... به خاطر چی ... باز هم نمی دانم ...... همش به یاد گذشته و روزهای کودکی و نوجوانی ام می افتم و دلم می گیره ....... انگار نوستالژیا گرفته ام .... همش به گذشته فکر می کنم .... یه بغض تمام نشدنی در گلویم گیر کرده که با ساعتها گریه کردن هم سبک نمی شوم ........ لادن فهمیده و می گه که .. بیتا چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی .من نمی دانم دیگر چیکار کنم ..... روی تخت دراز می کشم و آهنگهای غمگین گوش می کنم ....... چند تا از آهنگهایی که این روز ها اشکامو در می آره براتون می نویسم .....
افشین ..... آهنگ ...... دختر سرزمین من
اینجا اگه شهر غم هاست ....... غمش مثل چشم شماست
لحن عامیانه افشین در این آهنگ را همیشه دوست داشتم

اندی ...... آهنگ ..... تنهایی
از روزی که تو رفتی .... پریده رنگ شادی
امان از تنهایی

ابی ........ آهنگ ...... آبی
آبی .. آبی .. مهتابی .... آبی تر از هر آبی
با گوش کردن این آهنگ یاد ... آرام ... یکی از دوستای دوران دبیرستان می افتم که چشاش آبی بود.... خیلی وقته ازش خبر ندارم

هایده .... آهنگ ... سوغاتی
قشنگ ترین سوغاتی ...... غبار پیراهن تو
با گوش کردن این آهنگ به اوج دلتنگی می رسم ... برای کی ..باز هم نمی دانم به خدا

هلن ..... آهنگ ..... دعا
وقت دعا دوباره باز ... تو خلوت راز ونیاز.... بعد خدا دست نیاز .... رو به می کنم دراز
توضیح قسمت هایده را بخوانید

هنگامه ..... آهنگ ...... وقتی رفت
وقتی رفت حاشیه درختامون طلایی بود ........ ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود
این ترانه فقط با صدای هنگامه قشنگ است

کامران و هومن .... آهنگ ... اونی که می خواستم
اونی که می خواستم .... دلمو شکستو .... به پای یه عشق جدید نشستو..... چشم روی آرزوم همیشه بستو ... پشت مه پنجره مون رها شد
به خاطر این ترانه دلم می خواد مریم حیدرزاده رو محکم تو آغوشم بفشارم و تشکر کنم

مهستی ....... آهنگ ....... بیا بنویسیم
بیا بنویسیم روی آب ... روی برگ ... رو پر پرنده رو ابرها
تنها آهنگ از مهستی که دوست دارم همینه

معین ...... آهنگ ...... میلاد
برای روز میلاد تن من .... نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
نه این چند روزه ... بلکه سالهاست با این شاهکار معین گریه می کنم

امید ...... اسم آهنگش را نمی دانم ولی خیلی دوست دارم
در نگاهت مانده چشمم ... شاید از فکر سفر برگردی امشب

سامان ........ آهنگ ....... دنیا
دنیای با تو بودن ...... دنیای نا شناسه

سندی ..... آهنگ .... یادم می آد
یادم می آد..... یادم می آد... پدره دستش خالی بود ... وقتی اون رفت ..... بر مزارش گریه کردم با درد
آهنگ عجیبی است ولی خوراک گریه ست

شادمهر ....... آهنگ .... معبود
تو معبود منی ... بگذار داد از دل بگیرم .... پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم
شادمهر تا آخر دنیا نمی تواند بهتر از این آهنگ بخواند

شهرام صولتی ..... آهنگ .... کویر
تو که جون منی .. عمر منی ... کویر مو..... انگار که بارون منی
شهرام هر آهنگی را بد خوانده باشد ... این را عالی خوانده .. عالی

شیلا ....... آهنگ .... نامه
برات آخر یه شب نامه نوشتم .... که باش با خبر از سرنوشتم
من تا به حال برای کسی چنین نامه ای ننوشتم ولی این آهنگ تمام حرف دل من است

شهره ..... تمام آهنگ ها
صدای خش دار شهره آنقدر بغض دارد که تمام آهنگ های شاد و آرام اش گریه آور است

سیاوش شمس ...... آهنگ ...... قصر یخی
حالا تو قصر یخی .... بی تو من منتظرم
من منتظر کسی نیستم ولی به شدت احساس تنهایی می کنم

سیاوش قمیشی ...... آهنگ ....... فصل پاییزی
فصل پاییزی من که می رسه ... فصل اندوه سفر سر می رسه
مثل همیشه در برابر استاد قمیشی سکوت می کنم و البته ..... گریه

دوباره سیاوش قمیشی ...... آهنگ ...... من اگه هنوز می خونم
همه دلخوش ام به اینه .... که تو یادت موندگارم ....... گرچه عمریه تو این دشت ..... یه خزون بی بهارم

باز هم سیاوش قمیشی ..... آهنگ ....... گل و تگرگ
قصه منو غم تو ... قصه گل و تگرگه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 10:1  توسط بیتا  | 

.دیروز دوستام .... لادن ... مینا ... مهسا .... اومدن خونه ما برای دیدن من . تا منو دیدند با تعجب گفتند بیتا چرا اینجوری شدی .... خیلی لاغر شدی .. چرا ابرو هات پر شده ....... و از این حرفها ..... من هم حال و حوصله توضیح دادن براشون نداشتم ...... بعد گفتند می خواهیم بریم خزر شهر اومدیم دنبال تو ..... گفتم که حالم خوب نیست نمی آم .... لادن گفت آخه دیونه به خاطر این حالت بده که ده روزه از خونه بیرون نیومدی .... بیا بریم به هوایی بخور تا سر حال بشی ....... گفتم بابا دیگه از اینجور جا ها خوشم نمی آد...ولی بچه ها اصرار می کردند که باهاشون برم ............ با اکراه قبول کردم .... لباس ساده ای پوشیدم ...... مینا گفت ... خب یک کم به خودت برس ... یه چیزی به صورتت می مالیدی .... اینجوری که نمی شه ......... گفتم اون بیتا تموم شد ... دیگه مرد ... اگه دلتون نمی خواد اصلا نیام .......لادن گفت نه بابا همین جوری هم خوبه .... اصلا بدون آرایش خوشگل تری...........
خلاصه راه افتادیم .......... در آنجا چیز هایی دیدم که اصلا دلم نمی خواد بنویسم ...... ولی این را بگم که نه تنها حالم خوب نشد بلکه بد تر هم شد ....... حرکات جلف دختران آنجا را که می دیدم با خودم می گفتم ... بیتا یعنی تو هم یه روزی مثل اونها بودی .. اینقدر سبک ..... اینقدر بی عار..... انگار از بیرون داشتم خودم را نگاه می کردم ......... وهمه اونها را به چشم بیتا می دیدم .... حالم خراب شده بود ....... به بچه ها اصرار کردم که زودتر برگردیم ....... اونها هم به خاطر من قبول کردند و بر گشتیم ... لادن منو تا خونه رسوند .... اون اینروزها شدیدا نگران من است .......... این روزها تا رسیدن به افسردگی کامل راه زیادی ندارم .... لادن می گه بیتا چه بلایی سرت اومده ....... با خودت چیکار کردی...... و من جوابی ندارم به او بدم ... راستی چه بلایی سرم اومده......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:31  توسط بیتا  | 

دیروز اربعین بود....... در دوران کودکی و نوجوانی روز های محرم همیشه برای من روز های ویژه ای بود....... با بستگان جمع می شدیم و نذری می دادیم ....... چه روزهای خوبی بود .... ولی در این چند سال اخیر روزهای غرق شدن در فساد بوده ..... شبهای محرم که می شد با دوستام تیپ می زدیم و فقط برای نشان دادن خودمان به پسر ها می زدیم بیرون و مثلا در عزاداری ها شرکت می کردیم ........ بیشتر کثافت کاری های من با پسر ها از آشنایی در شبهای محرم بوده ....... با این گناه ها نمی دانم در آن دنیا چه سرنوشتی در انتظارم است ...... این روزها بیشتر به این فکر می کنم که در شب اول قبرم که فرشته ها برای سوال پرسیدن می آیند چه جوابی دارم از اعمالم در این دنیا...... که دیگر تعلقی به آن ندارم ... بدهم واقعا نمی دانم ...........
دیروز طبق معمول این چند روزه در اتاقم خودم را حبس کردم ....... کامپیوتر را روشن کردم و چند سی دی مداحی که خریده بودم را گوش می کردم ........ مداح ها یکی یکی می خواندندو من روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف چشم دوخته ام ......
یکیشان که صدای بغض آلودی دارد می خواند..... بنگر مرغ لب بسته منم ....... دلشکسته منم .......تا سحر بیدارم ... سر به زانو دارم ...... دلم می گیرد .. خیلی زود .......
باز می خواند....... هر کی شد دیوونه تو .... آرزوش فقط همینه ....... که فقط یه بار تو عمرش ... روی ماهتو ببینه ... که یه شب آقا تو خیمه ات ......روبروی تو بشینه......... صداش خیلی بغض داره مثل صدای این روزهای من ..... او می خواند و یواش یواش چشم من داغ می شود .......... مرد هنوز می خواند ......... به رخ بانوی هستی زحسد سیلی زدند........ روبروی چشم مجنون سیلی به لیلی زدند.......... در کنارم یه آینه کوچکی دارم .... خودم را در آن نگاه می کنم ....... خود به خود چشمام خیس شده .....
مرد باز می خواند......... دوسش دارم چیکار کنم .... چیکار با عشق یار کنم ..... آقام صید دو چشمونت شدم ...... کی می تونم فرار کنم ........ این دفعه دیگر دلم آتیش می گیرد ......... بغضم می ترکد ....... خیلی وقت بود آنطور گریه نکرده بودم ..... یواش یواش دارم مثل بیتای سابق می شم ...... احساساتی و دل نازک ....... با کوچکترین تلنگری چشمام خیس می شه ....
یکی دیگر می خواند..... از همه جا رونده منم .... اونی که جا مونده منم ......... اونی که بال و پرشو ..... عشق تو سوزونده منم... باز به آینه نگاه می کنم .... آینه رو تار می بینم .... نمی دانم چرا ..........
دیگری می خواند....... به شب اول قبرم با تمام شور و شعر ........ هر چه پرسند ز من ...... جواب من بود حسین ...... فکر کنم جواب سوال های شب اول قبرم را پیدا کردم .... حسین.......
یکی دیگر می خواند....... این یکی غم بزرگی تو صداشه که دلو می سوزونه........ چنگ دل آهنگ دلکش می زند ... ناله ی عشق است و آتش می زند ....... قصه دل دلکش است و خواندنی ست ........ تا ابد این عشق و این دل ماندنیست...... دوباره به آینه نگاه می کنم .. دیگر چیزی در گلویم گیر نکرده ....... کم کم دارم سبک می شم ........
باز می خواند ......... تویی آن غرقه به خونی که بزرگ شهدایی .......... تو عزیز دل زهرا ....... تو حسین خون خدایی.......کلمه حسین را که می شنوم احساس عجیبی دارم ........ مدتها بود با این کلمه غریب شده بودم .......باز هم می خواند.......... نبود بی تو دگر تاب و توان یاور زینب ....... چه کند خواهر افسرده ........ به هنگام جدایی ....... اینها را که می خواند دیگر خجالت می کشم به آینه نگاه کنم ....... باز هم نمی دانم چرا .... ولی واقعا خجالت می کشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 9:23  توسط بیتا  | 

سال 84 برای من سال کثیفی بود .... البته این را تا دو هفته پیش نمی گفتم .... در این دو هفته انقلابی در درون من روی داده که ای کاش زودتر انجام می شد ....... در سال 84 من به تا سر در لجن فرو رفتم .......... غرق در هرزگی و کثافت کاری شدم ..... آنقدر که با آوردن خاطرات سکسی ام وبلاگم یکی از پر بیننده ترین وبلاگهای شخصی فارسی زبانان شد که آنرا برای خودم مایه سر خوردگی و شرمندگی می دانم نه افنخار......... بدترین و فاجعه آمیز ترین سکس هایم سکس با بچه و خداحافظی با دنیای بکارت بود که با آوردن آن در وبلاگم کاری کردم که این روز ها عذاب وجدان خواب را بر من حرام کرد...... همان بهتر که وبلاگم مسدود شد تابیشتر در این گرداب فرو نروم ....... در این سال وبلاگ من شده بود خوراک آدم های سکس ندیده که برای ارضای امیال خود مطالب من را می خواندن و برای من فقط رقم کنتور شماره انداز مهم بود نه چیز دیگر......همانطور که در مطلب پیشین گفتم دیگر تعداد بازدید کننده ها برایم مهم نیست ... از این به بعد فقط برای دل خودم می نویسم
پارسال این موقع در مطلب آرزوهای سال خروس برای خودم و وبلاگم آرزوی موفقیت کرده بودم ..... امسال در لحظه سال تحویل دور سفره هفت سین نشسته بودیم ..... سال که تحویل شد آرزویی نداشتم که از خدا بخواهم دیگر همه چیز برایم کم اهمیت شده ... این روزها من در بدترین شرایط روحی قرار دارم ..... ساعتهای متوالی روی تختم دراز می کشم و به سقف اتاق خیره می شوم بدون اینکه بدانم به چه چیزی دارم فکر می کنم ....... همه چیز برای بی رنگ و بو شده ... احساس پوچ و تهی دارم .... دیگر برای هیچ کاری انگیزه ندارم .......... لادن می گوید گذری است خودم نمی دانم که آخرش چه می شود .....
دیشب فیلم... روح از تلویزیون پخش شد این فیلم را قبلا دیده بودم ولی باز همه برای دیدن دوباره آن بی تاب بودم .... قضیه فیلم در مورد مردی است که بر اثر حادثه ای می میرد ولی آنقدر عاشق همسرش .... دمی مور ..... است که روحش در این دنیا می ماند ونمی تواند همسرش را ترک کند .............فیلم از آن عشق های پروانه ای می گوید که این روز ها در این دنیا کمتر پیدا می شود اگر شما در خود یا طرف مقابل خود از این عشق ها پیدا کردید قدرش را بدانید.........
با دیدن این فیلم احساسات دخترانه من سر باز کرد .... احساسی که مدتها بود از آن دور بودم....... انگار که بیتا ساده و معصوم را پس از سالها پیدا کردم .... این فیلم من را احساساتی کرد و باز هم احساساتی.........

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 11:47  توسط بیتا  | 

سلام

می خواهم بنویسم  ولی نمی دانم چه چیزی ....... فقط می دانم که می خواهم بنویسم اصلا مهم نیست که چه چیزی ........ همین نوشتن برای من کافی است حتی اگر کسی آنرا نخواند تا آخر دنیا ........ اصلا مهم نیست که مثل وبلاگ سابقم بیشترین بازدیدکننده ها را نداشته باشد دیگر عوض شده ام .... یعنی می خواهم عوض بشم ....دیگه خسته شدم .... از همه جا ... از همه کس ..... از همه چیز .... به وبلاگ قبلی ام که مسدود شده بود خیلی معتاد شده بودم ..... خیلی .... وقتی آن روز صفحه مسدود شده وبلاگ را دیدم خیلی حالم گرفته شد ...... دلم گرفت .... مثل آسمون اینجا.........

دیگر نمیخواهم متفاوت یاشم ... دیگر نمی خواهم با بقیه فرق داشته باشم .... دیگر تنوع را دوست ندارم ..... می خواهم یکی باشم مثل بقیه ..... یکی که با دیگران خیلی فرق نداره....... امروز رفتم حموم ........... نه خیال نکنید می خوام سکسی بنویسم .... نه .... امروز رفتم حموم ... زیر دوش نشستم .... آب می ریخت روم .... یه حالی داشتم ..... خیلی عجیب بود تا به حال اونجوری نشده بودم ..... به آب فکر می کردم ..به زلالی آن .... به پاکی آن که منو داشت پاک می کرد ..... یهو حس کردم که با این آب می شه رحمو شستشو بدم ...... چشامو بستم به سپیدی ها فکر می کردم ..... به خوبی ها ... به پاکی ها ...... به چیز های ارزشمندی در در اطرافم وجود دارد و از آنها غافل بودم ....... به اینکه من می توانم ...... من می توانم .... اینجمله به من انرژی میده ...... از حموم که اومدم بیرون یه صدایی شنیدم ....... صدایی که آنرا خیلی شنیده بودم ولی این بار فرق داشت .... آنرا جور دیگری می شنیدیم ...... خیلی زیبا ..... خیلی پاک و بی آلایش ...... صدای اذان بود ....... یکدفعه بغضم گرفت ...... یاد کارهای بدم افتادم ..... با خودم گفتم بیتا ... الان وقتشه ....الان نتونی هیچ وقت نمی تونی .... وضو گرفتم ... چادر و سجاده نماز را که در مدرسه به ما داده بودند را از کمدم در آوردم ...... خوشحال بودم که آنرا نگه داشته بودم .... عطر خیلی خوبی می داد....... برخاستم و نماز خواندم .... زیاد بلد نبودم ولی خواندم .......... توبه کردم نمی دانم خدا می پذیرد یا نه ... ولی همین نماز خواندن به من آرامش می داد....

تصمیم را گرفته ام ...... می خواهم این روزها فقط فکر کنم ....... دوره خود شناسی برای خودم در نظر گرفتهام ... اول می خواهم خودم را بشناسم بعد بقیه چیز ها را ......... تا انسان قوی تری بشوم ...... بشوم بیتای دوباره متولد شده .... بیتای تازه از غسل تعمید بیرون آمده ...... نمی دونم می توانم یا نه ...... ولی می خواهم ...... می گویند خواستن  توانستن است ... مگه نه ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12:32  توسط بیتا  | 

 
*
*
*
*